بلبل،روزی ناخوش شد و نتوانست بخواند گنجشک ها گفتند: - ناخوش نیست،از تنبلی است که نمیخواند بلبل،آزرده خاطر از این ناباوری، آخرین نیروهای خود را به آوازش داد و چهچه زد. گنجشک ها گفتند: نگفتیم که نا خوش نیست؟!... و بلبل که همه توش و توانش را به آوازش داده بود ، با آخرین سرود بر زمین افتاد و مرد!... گنجشک ها گفتند: - عجب! وقتی تا این حد ناخوش بود ، پس چرا آنقدر آواز خوانی کرد و چهچه سر داد؟!...
محمد عاصمی |